X
تبلیغات
رایتل

حکیم الرعایا

داستان سه معتاد به عشق از کتاب جمعیتو معتادیون فی العالم احمقین اثر شیخ شمس الدین شیشه ای (طنز )


سه معتاد بر گلیمی به دور اتشی نشسته و هر کدام از عشق خود می گفتند 


اولی گفت 


مرا در راه رسیدن به معشوق زمانی نیست کافی است جام شیشه ای خود علم کرده و اندکی از عشق خود را در ان ریخته و اتشی بر ان بگیرم و لب بر ان گذاشته و یک کام بگیرم 


عشق من مرا با یک کام به ارش اعلا می برد 


دومی گفت من برای رسیدن به عشقم احتیاج به سیخ سنگی دارم تا عشق بر سیخ زنم و اتش بر ان تا او مرا به عالم هپروت به برد چون به هپروت رسیدم زین شادی جشنی بر پا سازم و جهت حلاوت چای نباتی بخورم ؟ 


سومی کفت 


شما را چه می شود عشق باید در خون انسان وارد شود تا به قلبش برسد در ره معشوق باید بدن را سوراخ و پاره پاره کرد 


و این حد نهایت عاشقی است 


حکیمی از ان میان گذر می کرد چون این سخنان بشنید گفت 


انان که ره عشق به باید اموختند 

سرانجام در اتش عشق سوختند 


اما توی عاشق ندانی معنای عشق 

که دنیا را به جای جهنم به تو فروختند 


از 


کتاب جمعیتو معتادیون فی العالم احمقین اثر شیخ شمس الدین شیشه ای